اینقدر از بعد امتحانا اعصابم خرد بود که کلا از زندگی ناامید شده بودم. این دانشگاه عتیقه ما کلاسامون رو طوری چیده که شنبه،یکشنبه،دوشنبه،سه شنبه،چهارشنبه کلاس داریم.دست گلشون بشکنه ایشالله.

همه دانشگاه دارن ما هم دانشگاه داریم.البته تو دانشگاه فقط دانشکده ما اینجوریه وگرنه بقیه دانشکده ها که توشون دانشجو پادشاهی می کنه....

مثلا فقط 2روزش یه کلاس بیشتر ندارم.

بمیرن با این برنامه ریزی شون.

٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط مهکامه سادات نظرات ()
تگ ها:
fofrt463gg5flx806go.jpg
٦ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط مهکامه سادات نظرات ()
تگ ها:

مشاهده یادداشت خصوصی

٢٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط مهکامه سادات نظرات ()
تگ ها:

هزاران بار خدا را شکر که چنین روزی را آفرید

تا باغ جهان نظاره گر شکفتن گلی چون تو باشد . . .

سالروز شکفتنت مبارک

من از علی عزیزم زندگی کردن رو یاد گرفتم.

علی عزیزم تولدت مبارک.امیدوارم به تمام آرزوهات برسی و آرزو دارم در کنار عشقت بهترین ها رو تجربه کنی.هیچ چیز گران بهایی که بتونم ذره ای از محبت هاتو جبران کنم پیدا نمیشه و من فقط میتونم که برات دعا کنم.

تبریک دست خالی مرا با سخاوت بی حدت بپذیر . تولدت مبارک !

۱٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط مهکامه سادات نظرات ()
تگ ها:

میدونم شاید خیلی ها این متن رو خونده باشن، از کسایی که این متن رو نخوندن تمنا دارم که بخوننش.

 

 

در روزگاری که بهانه های بسیار برای گریستن داریم شرم خندیدن، به  مضحکه هم میهنان مان را بر خود نپسندیم.  

کار سختی نیست نشنیدن، نخواندن و نگفتن لطیفه های توهین آمیز...

با اراده جمعی این عادت زشت را به ضدارزش تبدیل کنیم.

رخشان بنی اعتماد

 

*یک روز یه ترکه
اسمش ستارخان بود، شاید هم باقرخان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما تو این مملکت آزاد زندگی کنیم

 
*یه روز یه رشتیه..
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلق شاه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد

 
 *یه روز یه لره...
اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛
ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد


*یه روز یه قزوینی یه...
به نام علامه دهخدا ؛
از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بود و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد


یه روز ما همه با هم بودیم...، ترک و  رشتی و  لر  و  اصفهانی


تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند... ؛
 حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم!!! و اینجوری شادیم.
این از فرهنگ ایرانی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند.

پس با همدیگه بخندیم نه به همدیگه...

۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط مهکامه سادات نظرات ()
تگ ها: