درد و دل های من
خدا را طلب کنید....همچون عاشقی که معشوقش را می خواهد...همانند فقیری که نیازمند طلاست...یا غریقی که یک نفس را می طلبد...
از دست این دانشگاه...

تصور کنید که تب دارید، گلوتون درد میکنه و به زور آب دهنتون رو قورت میدید، انگار یه تریلی 18چرخ از روتون رد شده و صبح ساعت 10 کلاس دارید،اونم تو تهران و راهی هم که باید برید 2ساعته... صبح بیدار میشید و با این حالتون میگید من باید برم دانشگاه اگه نرم از درسم عقب میمونم... به زور از تخت بلند میشید و حاضر میشید...شانس میارید و تو مترو یه جا برا نشستن گیر میارید..اما دیگه تو متروی شهری و اتوبوس از این خبرا نیست....40دقیقه وایمیسید...از کوچه دانشگاه که سربالایی هم هست با هر بدبختی شده بالا میرید و دو آسانسور هم که غلغله ست...با پله میرید بالا... میبینید بچه ها تو سالن وایسادن...

-"مهکامه! کلاس تشکیل نمیشه؟؟؟"

-"چی؟الکی نگید؟"


برچسب‌ها:
نويسنده : مهکامه سادات تاريخ : ٢٤ مهر ۱۳٩٠ ساعت : ٧:٢٠ ‎ب.ظ | نظرات ()