درد و دل های من
خدا را طلب کنید....همچون عاشقی که معشوقش را می خواهد...همانند فقیری که نیازمند طلاست...یا غریقی که یک نفس را می طلبد...
برف و دانشگاه و بی خبری

خیلی ناراحتم...

از این بچه های نامرد دانشگاه... از این بیشعورا...

جریان اینه که:

صبح ساعت 5 به زور از خواب بیدار شدم...با هر بدبختی بوده حاضر شدم.حالا خوبه باز بابام منو تا مترو رسوند.رسیدم تهران(میدون جمهوری).دیدم عجب اینجا که برفی نیس...همینطور از چمران بالا میرفتیم دیدم اِاِاِ اینجا چقد برفه(البته بازم به پای برف کرج نرسید)...خلاصه که از اتوبوس پیاده شدمو تو برف و آب و گل وشل رفتم تو دانشگاه شلوارمم عین فیتیله هی آب رو بالا میکشید و خلاصه که رسیدیم دانشکده.خواستم با آسانسور برم بالا دیدم یکی از بچه ها اومد گفت

-کلاس زبان ماشین تشکیل نمیشه دیگه؟

-چی؟یه بار دیگه بگو..!

-مث اینکه به یکی از بچه ها ایمیل داده اونم به بقیه...

-ما دیشب برقمون رفته بود منم خوابیدم دیگه ایمیلمو چک نکردم...یعنی نباید هیشکی به من مفلوک خبر بده؟

حالا هی منو بغل میکنه میگه آخی عزیزم...!

حالا هم الان اومدم میبینم نامرد ایمیل هم نداده.حالا من امروز 8تا10 کلاس داشتم و 1تا3 . حالا از 8تا 1 بیکارم.نمازخونه هم باز نیست که برم بخوابم

الانم نشستم تو سایت دارم یخ می زنم


برچسب‌ها:
نويسنده : مهکامه سادات تاريخ : ۱۸ آبان ۱۳٩٠ ساعت : ۸:٠۳ ‎ق.ظ | نظرات ()