درد و دل های من
خدا را طلب کنید....همچون عاشقی که معشوقش را می خواهد...همانند فقیری که نیازمند طلاست...یا غریقی که یک نفس را می طلبد...
شهادت حضرت عباس

سلام.یه چیز کوچولو بگم.عزیزان من ارادت خاصی به آقا ابوالفضل دارم.می دونم بارها و بارها شنیدین که ایشون چه جوری شهید شدند ولی من بازم نوشتم.چون دوسش دارم.خواهش می کنم بخونید.اصلاً اگه الان وقت ندارین سِیو کنین بعداً بخونین ولی بخونین.اگه گونه هاتون خیس شد این حقیر رو فراموش نکنین.

 

 

لحظه ها سپری می شد و یاران از جمله حضرت قاسم فرزند امام حسن مجتبی(ع)نیز به درجه شهادت رسید.در این لحظه عباس جلو آمد و از امام حسین(ع) اجازه رفتن به میدان گرفت.امام فرمودند که اگر تو بروی من کسی را ندارم،تو نگهبان خیمه ها هستی و قوت قلب من هستی.در این لحظه اشاره فرمودند به دهان خودشان و دهان کودکان و زنان تشنه یعنی اگر می شود مشکی آب بیاور که کودکان بی قراری می کنند.

 

او در دلاوری مشهور بود و عرب همه او را می شناختند.او از همان دوران کودکی به سقایی علاقه داشت و تشنگان را آب می داده به همین منظور او را «ابوالقربه» صدا می زدند.

 

عباس که خود هم بیش از همه تشنه بود و زخم هایی بر بدن داشت،به سراغ مشک آب رفت و به طرف شریعه فرات و کوچکترین بیم یا ناامیدی به دل راه نداد.

 

در نزدیکی نهر علقمه به سواران ابن سعد برخورد نمود.با آن ها جنگید و عده ای از آن ها را از پا در آورد و همانطور سواره به میانشریعه فرات رفت.

 

به غریزه طبیعی و تشنگی فوق العاده خود مشت میان آب گِل آلودی که روی نهر می غلطید برد و به طرف دهان که ناگهان چشم های حسین(ع) و کودکان را در میان دستش مشاهده کرد.

 

گفت با خود من خورم آب و ولی از عطش سوزد لب خشک علی

 

آب را ننوشید و به فرات ریخت.مشک ها را پر از آب کرد و بی درنگ رو به چادرهای حسین روان شد.سواران به او رسیدند و او را محاصره کردند.همه سعی داشتند مشک های آب را از او بگیرنذ،ولی موفق نمی شدند تا اینکه «نوفل ابن ارزق» موفق شد از پشت درخت های خرما جلو حضرت عباس در آمده و با شمشیر  دست او را قطع کند.عباس درد و سوزش شمشیر را در آن گرمی نبرد احساس نکرد.مشک را دست چپ داد و راه خود را ادامه داد و فریاد می زد:

 

والله ان قطعتمو یمینی                                انی اوهامی ابدا عن دینی

 

به خدا اگر دست های مرا قطع کنید،دست از حمایت حسین بر نمی دارم.این دست ها و جان و سرم مال حسین است.

 

 


ای   رفیق و  یار و دلدار  حسین

از  ازل  بودی  تو  غمخوار حسین

 


ای   سر و جانت  فدای  مادرش

 

هستی   تو   زیر    پای    زینبش

 


ای   امید   خیمه های     زینبی

 

تو  چراغ  و  چشم  و  جان زینبی

 


ای   نگاهت   کودکان   را    امید

 

کرده ای  تو   دشمنانش    ناامید

 


ای   علمدار      سپاه     فاطمه

 

ای    به   دنبالت   نگاه     فاطمه

 


بوده ای    از   روز   اول   یار   او

 

بسته ای   پیمان  تو  با  دلدار  او

 


دست هایت یک به یک ازتن فتاد

 

آن دو دستت راحسین برجان نهاد

 


دست هایت تا   که افتاد از  بدن

 

مشک  را  بردی  تو  آخر  با  دهن

 


لیک مشکت تیر خورد و پاره شد

 

بعد از  سقای   آن   بیچاره    شد

 


 

سواران لحظه به لحظه بیشتر می شوند تا اینکه حکم ابن طفیل این مرتبه توانست شمشیر خود را به شانه چپ عباس وارد کند.

 

چنان که نوشته اند،دست راست او از بازو و دست چپ او از بند قطع گردید.

 

عباس بی درنگ مشک آب را جلو زین اسب نهاد و سر آن را به دهان گرفت و راه خود را پیمود.ابن سعد فرمانده نیروی دشن که ناظر این جنایت دلخراش بود،دید عباس آب را به سلامت به خیمه گاه می رساند به تیراندازان خود فریاد زد و گفت مشک آب را بزنید،به خدا اگر به حسین آب برسد،کسی از شما را زنده نخواهد گذاشت.

 

در همان حال تیراندازان تیر های خود را به سوی ابوالفضل و مشک رها کردند که یکی از آن ها به هدف خورد و مشک را پاره کرد.

 

تا این ساعت هنوز حضدت عباس سوزش و درد دست هایش را احساسا نمی کرد، چون مشک آب در کنارش بود و عنقریب به هدف خود می رسید، ولی وقتی که مشک آب تیر خورد و پاره شد،همه درد های عالم وجود مبارک عباس را فراگرفت.دیگر دلش نمی خواست به خیمه ها برگردد،چون دیگه روی رفتن و دیدن بچه ها را نداشت،لذا کم کم خونریزی و شدت ضربات وارده باعث شد که او با صورت روی زمین افتاده و کم کم رمق خود را از دست داد و هنگام افتادن از صدر زین نام مبارک اباعبدالله حسین را به زبان می آورد.

 

 


کربلا با من بگو از آن دو دست

 

آن دو دستی که دل عالم  شکست

 


کربلا   از  مشک  از  آبش  بگو

 

از    دل    بی تاب    سقایش    بگو

 


کربلا   دارد   علمداری    رشید

 

در   کنار   علقمه    گشته     شهید

 


او سرش را بهر قرآن داده است

 

هر دو دستش را به جانان داده است

 


او  کنار   آب   اما   تشنه    بود

 

در  کَفَش   چشمان   آن  دردانه  بود

 


آب را تا زیر لب ها برد  و  ریخت

 

آبرو    را     پیش    اربابش    نریخت

 


 

امام حسین(ع)که حتی لحظه ای هم او را از چشم خود دور نکرده بود،همین که دید برادرش از اسب به زیر پای سوارانی افتاد که او را احاطه کردند،بی اختیار به اسبش نهیب زد و به فاصله کمی به بدن برادرش عباس رسید.چند نفری که می خواستند بدنش را مثله کننداز فریاد امام از بدن دور شدند.

 

آخرین کلمات را از عباس می شنید،در بین راه دستان آن بزگوار را با خود برداشتند و بوئیدند و بوسیدند و احترام کردند.

 

لحظه های آخر عباس آرام  به برادر صحبت می کرد و مرتباً »ِ "،ت بدن مرا به خیمه ها مبر که من از بچه ها خجالت می کشم.

 

امام حسین (ع)خواستند بدن او را به پشت خیمه ها حمل کنند ولی چون بدن متلاشی شده بود،امکان این کار میسر نشد.

 

دو برادر با هم گریه کردند و آخرین جملات عباس این بود که من افتخار می کنم که مادر من کنیز مادر تو و خودم هم در رکاب تو بودم و جانم را فدای مرام و دین تو کرده ام.

 


روز   اول    که   به  دنیا     آمدی

 

دست هایت  را  به  مولا داده ای

 


کین دو دست من بود مال حسین

 

این دو دستم نه سرم مال حسین

 


گفتی  آن جا  با علی و با حسین

 

تا   ابد   هستم   علمدار   حسین

 


ای  دلیری ها   همه  با   نام   تو

 

سوخت  عالم  از لب و  آن  کام تو

 


آب   هم  شرمنده  روی   تو  شد

 

خاک هم سر گشته کوی  تو  شد

 


مشک آبی را که بر دوش  تو  بود

 

تاابد شرمنده اخم دو ابروی تو شد

 


 

 

منبع:کتاب اشک مَحرم


برچسب‌ها: تاسوعا , محرم
نويسنده : مهکامه سادات تاريخ : ٢٥ دی ۱۳۸٦ ساعت : ٤:٢٤ ‎ب.ظ | نظرات ()