درد و دل های من
خدا را طلب کنید....همچون عاشقی که معشوقش را می خواهد...همانند فقیری که نیازمند طلاست...یا غریقی که یک نفس را می طلبد...
عید همگی مبارک

سلام.اول اینکه سال جدید رو به همه تبریک می گم.امیدوارم سالی پر برکت داشته باشید.ما داریم میریم مشهد.تا 5 فروردین هم نمیایم.واسه همتون دعا می کنم.بازم سال نو رو تبریک می گم.

 

 

پدرم وقتی ... ساله بودم

 

--وقتی 4 ساله بودم   :   بابا هر کاری می تونه انجام بده.

--وقتی 5 ساله بودم   :   بابام خیلی چیزا می دونه.

--وقتی 6 ساله بودم   :   بابام هر چیزی رو دقیقاً نمی دونه.

--وقتی 10 ساله بودم :   در گذشته زمانی که بابام بزرگ می شد همه چیز مطمئناً متفاوت بود.

--وقتی 12 ساله بودم :   خب طبیعیه پدر برای در مورد آن چیزی نمی دونه اون برای به خاطر آوردن کودکی اش خیلی پیر است.

--وقتی 14 ساله بودم :   به پدرم خیلی توجه نکن ،او خیلی قدیمی فکر می کنه.

--وقتی 20 ساله بودم :   آه خدای من! او از جریان روز پرت است.

--وقتی 25 ساله بودم :   پدر درباره آن اطلاع دارد. باید این طور باشد، او تجربه های زیادی دارد.

--وقتی 35 ساله بودم :   بدون مشورت با پدر کوچک ترین کاری نمی کنم.

--وقتی 40 ساله بودم :   متعجبم که پدر چگونه آن جریان را حل کرد. او خیلی عاقل و دانا بود و دنیایی تجربه داشت.

--وقتی 50 ساله بودم :   اگر پدر این جا بود همه چیز را در اختیار او قرار می دادم و در این باره با او مشورت می کردم. خیلی بد شد که نفهمیدم او چقدر  فهمیده بود. می توانستم خیلی چیزها از او یاد بگیرم.

 

حالا چند تا عکس خوشگل.

 

 


برچسب‌ها: پدرم
نويسنده : مهکامه سادات تاريخ : ٢۸ اسفند ۱۳۸٦ ساعت : ٦:٢۸ ‎ق.ظ | نظرات ()