پوچ

حرفی برای گفتن ندارم...

/ 17 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی

[گل] من به اندازه چشمان تو غمگين ماندم و به اندازه هر برق نگاهت نگران تو به اندازه تنهايي من شاد بمان پای من خسته از این رفتن بود ، قصه ام قصه ی دل کندن بود ، دل که دادم به یارم دیدم ، راهش افسوس جدا از من بود

مشکی رنگ عشقه

[گل] من به اندازه چشمان تو غمگين ماندم و به اندازه هر برق نگاهت نگران تو به اندازه تنهايي من شاد بمان پای من خسته از این رفتن بود ، قصه ام قصه ی دل کندن بود ، دل که دادم به یارم دیدم ، راهش افسوس جدا از من بود

مشکی رنگ عشقه

[گل] سلام ممنون از حضورت [گل] رسم زندگي اين است روزي کسي را دوست داري و روز بعد تنهايي به همين سادگي او رفته است و همه چيز تمام شده مثل يک مهماني که به آخر مي رسد و تو به حال خود رها مي شوي چرا غمگيني ؟ اين رسم زندگيست پس تنها آوازبخوان

علي روحي

سلام [گل] شادکام و بهاری باشید

علي روحي

سلام [گل] شادکام وبهاری باشید

فري

به زودی زود همه حرفا زده میشه و مجددا مثل قبل می شی... مطمئنم[ماچ]

منحنی

و این یعنی مملو از افکاری هستی که هر کدوم دنیایی حرف در وجودشونه...

میلاد

خوش آمدی وهوای بهـــــار آوردی ...... زداغ سینه دوصد لاله بارآوردی پُر از ســــرود رسا و ترانه‌ی عشقی .......حدیث دلکش آغوش یار آوردی مروکه فصل سفر ابتدای دل تنگیست ...... بمان که هدیه بمن اعتبارآوردی گمان مبر که ترا من زیاد خواهم بـرد ....... ترا که در نظرم افتخــار آوردی ترانـــــه را به هوای تو می‌کنم آواز ....... تو واژه بر لب من پُرشمار آوردی

علی

ما نیز نظری برای دادن پوچ