بهشت و جهنم

سلام . اونجا هم بهشت داشت هم جهنم . برعكس اون چيزي كه فكر مي كردم مامان بزرگم خيلي مهربونه 08.gif. الان مي فهمم كه چقدر دوستش دارم . زن خيلي خوبيه . اونجا فقط مشكل داييم بود . نمي ذاشت 1 دقيقه آدم بشينه افطار كنه . همش داد مي زد كه چايي مي خوام .يكي در ميون چايي مي خورد واسه همينه كه رنگ به روش نيست ديگه . تا 2-3 ساعت بعد از غذا نبايد چايي خورد چونه مانع جذب آهن ميشه ولي داييم اول غذاش ،وسط غذاش و آخر غذاش چايي مي خورد .اوايل مامان بزرگم مي رفت براش مي ريخت بعدش همش من مي رفتم . يه روز ديگه خيلي دستور مي داد منم طوري كه خجالت بكشه و البته محترمانه به مامان بزرگم مي گفتم كه بشينه و بعد خودم مي رفتم .بلاخره كارم اثر كرد و يه خورده خجالت كشيد و بعدش ديگه به دخترش كه 9 سالشه مي گفت ولي لحن بدي داشت مثه اينكه اون شاهه و بقيه دور از جون كلفت و نوكراش هستن و اينكه چون پسر داييم هم واسه افطار مي اومد خيلي سخت بود كه با مانتو و روسري باشم. از اينا كه بگذريم 17 روز با مامان بزرگم بودم و دلم براش تنگ ميشه با اينكه تو اين 2 روز همش پيش ما بوده ولي شبا كه ميره دلم براش تنگ ميشه و همش گريه مي كنم20.gif.خب بهش وابسته شدم ديگه ...

/ 1 نظر / 13 بازدید
مورچه

من تازه کار نیستم عزیز هویتم را تغییر دادم