شعر «سیب» حمید مصدق و جواب فروغ فرخزاد

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی
و هنوز …
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟!!!

و اما جواب قصه از زبان دختر قصه :

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
ونمی دانستی
باغبان
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک …
دل من گفت برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم
و هنوز
سال هاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت ؟!!!

/ 12 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ارمیا نظری

تو رو به همون یونی الزهرا وقتی کامنت میدی بجای ادرس وبت ادرس میلتو نده که ما ویلونو سرگردون بشیم حالا خبه یه چیزی هم به اسم گوگل اختراع شده ها والا بخدا مرسی از اظهر لطفت من میگم در عجبم که چرا یخچال جنرال قدیمی ما هیچ وقت سیب نداشت

زری ناز

درووووود مهکامه جان. و سپاس از اینکه منو از مهربونیت بی نصیب نمیذارین.

سیما

سلامl دوست خوبم البته که موافقم منو با اسم نگارنده ی عشق سیما بلینک بعد بگو با چه نامی بلینکمت موفق تر باشی

فریبا

سلام مهکامه ی عزیز... انقدر این شعر و جوابیه قشنگن که اگر بارها هم خونده بشن سیر نخواهیم شد...[ماچ] خصوصیتم چک کن دخملی[بغل]

سیما

سلام عزيزم لينكيدمت منتظر حظور گرمتم موفق تر باشي

مينا

سلام وب نازي داري دوست داشتي بيا پيشم خوشحال ميشم

کامیار

تبریک میگم وبلاگ خیلی خیلی زیبایی داری [گل][گل][گل]

مشکی رنگ عشقه

حال من دست خودم نیست دیگه آروم نمی گیرم... دلم از کسی گرقته که می خوام براش بمیرم...